تبليغاتX
همه دلتنگی های من

همه دلتنگی های من

الهي!

 درنگ تو درعقاب ما نه از روي بي قدرتي و مهلت دادنت نه از روي سستي و خودداري ات از مؤاخذه نه از روي غفلت و به تأخير افكندن عذابت نه از روي مداراست. بلكه تا دليل تو رساتر و كرم تو در حق ما كاملتر و احسانت تمام تر گردد و نعمتت به نهايت حد خود برسد. همه اين امور پيش از اين بوده و اكنون هست و تاهميشه خواهد بود.

دليل تو برتر از آنست كه جملگي به وصف در آيد و بزرگواري تو بالاتر از آن كه دست انديشه به بلندايش رسد و نعمت تو بيش از آن است كه يك به يك در شمار آيد و احسان تو افزونتر از آن كه بر كمترين آن سپاست گويند.

بي زباني مرا از حمد و ستايش تو ناتوان مي دارد و درماندگي از بزرگداشت تو زبان مرا مي بندد، و نهايت كوشش من اين تواند بود كه به ضعف و درماندگي خود اعتراف كنم و اين ها اي معبود من نه از سر بي رغبتي كه از ناتواني من است.

اينك اين منم كه آهنگ آستان تو كرده ام و بخششهاي نيك از تو مي خواهم . پس بر محمد و خاندانش درود فرست و خواهش پنهاني مرا اجابت كن و چون تو را بخوانم مرا پاسخ گو و روز مرا به نا اميدي پايان مده و در آنچه از تو خواسته ام دست رد بر سينه ام مزن . چون از پيش تو بازگردم يا نزدت آيم در هر دو حالت مرا گرامي بدار كه تو در عمل به خواسته خود دچار سختي نشوي و در اجابت آنچه از تو خواهند عاجز نماني و تو بر هركار توانايي و هيچ جنبش و نيروي كاري نيست جز به خواست خدا. آن والا مرتبه بزرگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 23:49  توسط آسمون  | 

آخه تو ...

آخه تو که انقدر نقاش ماهری هستی. تو که اینقدر دست به قلمت خوبه و رنگها رو به این خوبی مي شناسی تو كه هر نقطه ای بر بوم میندازی نقش هنرمندانه ای میشه که بر کارگاه هستی نقش آفرینی میکنه چی مي شد اگه تو اين نقش آفريني جديدت بيشتر دل من بيچاره رو رعايت مي كردي؟ .چي مي شد؟چي مي شد؟چي مي شد؟تو كه ميدوني من چي مي خوام. تو كه خوب ميدوني من چي ميخوام.

تو هركاري دوست داري بكن. اما من هنوزم ميگم:

 حسبنا ا... و نعم الوكيل نعم المولي ونعم النصير

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 21:33  توسط آسمون  | 

قربون برم خدا رو

قربون اون خدایی که هدیه هاش همیشه کادو پیچ شده و دم دستن . فقط کافیه از ته دل واقعاْ از ته دل ازش بخوای........خداجون متشکرم
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 11:46  توسط آسمون  | 

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند

سلام . سال نو به همه مبارک باشه. امیدوارم که سال خوب و خوشی در انتظار همه ایرانی ها باشه . سالي خیلی خوب و تو‌أم با شادی و موفقيت

قالب وبلاگ رو عوض كردم تا هم نشونه اي باشه از تغيير قالبهاي كهنه، در شروع سال جديد براي من و دوستانم و هم نشونه اي باشه از هديه و تحفه اي كه در اين سال همگي مون از معبود ازلي انتظار داريم بهمون عنايت كنه .

فعلاً اين چند جمله رو نوشتم تا سر فرصت برگردم و اتفاقاتي رو كه اين روزهاي اخير برام افتاده بازگو كنم.

روز و روزگارتون تازه و بهاري باشه

حسبنا الله و نعم الوكيل نعم المولي و نعم و نعم النصير...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 13:40  توسط آسمون  | 

دلخوشی این روزهای من

تنها چیزی که این روزها باعث دلخوشی ام میشه اینه که فکر کنم بقیه چه قدر از من بیچاره ترن!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 13:18  توسط آسمون  | 

شکوه لحظه ها!

تا شکوه شگفت لحظه‌ها را نشناسی

                        چشمهایت به مهمانی رنگین  کمان

                                                                        نخواهد یافت

 

و تا نجسته باشی هرگز هیچ نیابی

تا روبروی ترس‌ها و تردیدها آهنگ رزم و پیروزی نکنی

            هیچ گاه در نخواهی یافت که زندگی، خالی از آنها

                                                            چه قدر سرشار است

 

تا که از قلب دشواریها گذر نکنی

                        هرگز توان و قدرت نیابی

و باری اگر ساقه ی نازک رویا را پاس نداری

                        جاودان در تهی سرد دنیایی بی رویا

                                                                        فروشوی

 

اما....

اگر لحظه‌ها را قدر بدانی،به جستجو و تکاپو برخیزی

به رویا و اکتشاف بنشینی،برویی،سبز شوی

و هر روز را به تمامی زیست کنی

و خوب بدانی

که هرگز بیش از آن چه  توان ایثار داری

                                                قدرت دریافت نخواهی داشت

 

و بدانی که از شاخه های بارور زندگی

                                                تنها آن قدر خواهی چید

                                                که دست فراز آری

 

آنگاه

طعم راستین خوشبختی را خواهی چشید

و به هر راهی که گذر میکنی رویایی را باز خوهی یافت

                                                یا رویاهایی را

 

و دست آموز عادتی خواهی شد دل انگیز

که پیوسته دست بیازی در امتداد رنگها و

                                                و رنگین کمانها

 

و زندگی را به شکوه روزها بیارایی و

                                                رنگین کنی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 13:17  توسط آسمون  | 

من در میان جمع و دلم....

تمام مدتي كه تو جلسه بودم هي چشمم به اسمش ميفتاد كه تو سر رسيد رئيسم نوشته شده بود. يعني چه كاري مي تونست باهاش داشته باشه ؟. خلاصه هي حواسم از موضوع بحث اون جلسه مزخرف پرت مي شد و اين خودش خيلي جاي شكر داشت. خدايا لطفاً بگو كه كارات بي حكمت نيست. بگو
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 16:55  توسط آسمون  | 

بازهم باید صبر کرد

بي مهر رخت روز مرا نور نمانده است  وز عمر مرا جز شب ديجور نمانده است

هنگام وداع تو زبس گريه كه كردم      دور از رخ تو چشم را نور نمانده است.

وصل تو اجل را زسرم دور همي داشت از دولت هجر تو كنون دور نمانده است.

 

آره خدا جونم آره . بازم تو مي موني براي بنده ات و بس . اما لطفاً بهم زودتر حكمتتو نشون بده . من ديگه دارم به آخراي اميدم مي رسم. ميدونم كه تو توانا تريني . چاره همه بيچاره هايي پس زودتر چاره من رو بهم نشون بده . من ديگه خسته شدم از پس پي چاره گشتم ز بيچارگي.

چیزايي كه اين روزا می بینم و میشنوم باعث شرمساري ام شده كه من تو چه دنيايي ام و يه عده چه قدر از من جلوترن. خدايا كمك كن به همه اونايي كه مي شناسم و نمي شناسم تا صبر داشته باشيم .

 

ان الانسان لفی خسر الا الذين امنوا و عملواالصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 22:9  توسط آسمون  | 

مامانمو ميخوام من!

واي كه چه قدر تو اين ناخوشي و بي رمقي دلم هواي مامانم رو كرده. و چه قدر ازش دلگيرم كه اين عمق نياز منو درك نكرده و نيومده پيشم. واي چه قدر بهش نياز دارم چقدر خدايا!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 20:51  توسط آسمون  | 

تمومش کن!

ميدوني خيلي از اينكه ميخواي اثبات كني كه بزرگي حالم به هم ميخوره . فقط از روي هوا و هوس هي ميخواي بگي من چقدر بزرگم . چه قدر قادرم .چه كارايي كه ميتونم انجام بدم . كجاشو ديدي حالا . از اين قدرت نمايي هات حالم به هم مي خوره كه همشون پوچ و تو خالي ان. اون بالا نشستي و يه مشت بدبخت بيچاره رو گذاشتي سر كار و هي بهشون مي خندي هي براشون چاه ميكني و هي چاه ها رو پر ميكني و دوباره و دوباره و دوباره كه چي كه ميخواي بگي تو هم هستي . پس كو كجايي . آره مي دونم حالا يه شمه ديگه از خودت نشون ميدي كه آها من اينجام و دوباره ميري رد كارت. واقعاً كه دست مريزاد نميدونم تا كي ميخواي به اين بازي احمقانه تسلسل وار ادامه بدي تا كي مي خواي؟؟! بس كن ديگه! لطفاً تمومش كن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 19:37  توسط آسمون  |